لغت نامه دهخدا
حراف. [ ح ِ ] ( ع مص ) محارفة. رجوع به محارفة شود.
حراف. [ ح َرْ را ] ( از ع، ص ) در تداول فارسی زبانان، تیززبان. طلیق اللسان. فصیح. گویا از کلمه حرف عربی که در تداول فارسی بمعنی سخن است این وصف ساخته شده.
حراف. [ ح ِ ] ( ع مص ) محارفة. رجوع به محارفة شود.
حراف. [ ح َرْ را ] ( از ع، ص ) در تداول فارسی زبانان، تیززبان. طلیق اللسان. فصیح. گویا از کلمه حرف عربی که در تداول فارسی بمعنی سخن است این وصف ساخته شده.
(حَ رّ ) [ ازع. ] (ص. ) پرگوی، پرچانه.
( صفت ) ۱- پر گوی پر چانه ۲- ناطق زبان آور. توضیح این کلمه در کتب لغت عربی نیامده.
پرگوی، پرچانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به لطف خویش بردار انحراف از طبع او یارب ز شمشیر کج او ملک را با استقامت کن
💡 او در سال ۱۹۲۸ میلادی به اتهام «انحراف راست» از حزب کمونیست آلمان اخراج شد.
💡 لایه پنجم: ۱۷۲ ماهواره در مدار ۵۶۰ کیلومتری و زاویه انحراف مداری ۹۷٫۶°
💡 انحراف از جاده و ناتوانی راننده در کنترل وسیله نقلیه علت این حادثه گزارش شدهاست.
💡 گر ز عدل او به بازو هیکلی بندد مریض ز انحراف طبع بگراید به سوی اعتدال