حاکمه

لغت نامه دهخدا

( حاکمة ) حاکمة. [ ک ِ م َ ] ( ع ص ) تأنیث حاکم. زن حاکم. خاتون. ملکة.
- طبقه حاکمه؛ طبقه ای از مردم که قدرت حکومت در دست آنانست.
- هیئت حاکمة؛ مجموع دوائر و اشخاصی که در قومی حکم رانند. قوه حاکمة.

فرهنگ فارسی

( اسم ) مونث حاکم مونث حاکم: طبق. حاکمه هیات حاکمه.

جمله سازی با حاکمه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از دیگر محکومان این دادگاه‌ها امیرعباس هویدا نخست‌وزیر بود. در روز ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ خلخالی با سیزده مأمور فدائی خود وارد زندان قصر تهران شد و تلفن‌های آن را قطع کرد تا از اعمال نفوذها جلوگیری کند و به دنبال محاکمه‌ای کوتاه وی را محکوم به اعدام کرد.

💡 شاهنشهی که خطبهٔ فرماندهی چه خواند بستند از محاکمهٔ فرمان دهان دهان

💡 پس از مرگ استالین و در دوران استالین زدایی اصل لنینیستی همزیستی مسالمت‌آمیز احیا شد و هیئت حاکمه شوروی به یک رشته بازدیدها از کشورهای کاپیتالیستی مبادرت ورزیدند، کاری که استالین هرگز انجام نداده بود.

💡 به شرع غمزه مکن داوری که قاضی ترکش به یک محاکمه صد خون کند بدون گواهی

💡 پس از تأیید استیضاح کلینتون توسط مجلس نمایندگان، پرونده او به سنای آمریکا ارائه‌شد. در سنا محاکمه کلینتون انجام گرفت، اما حدنصاب برای برکناری او به دست نیامد.

💡 از فیلم‌ها یا مجموعه‌های تلویزیونی که وی در آن‌ها نقش داشته‌است، می‌توان به محاکمه اشاره نمود.