جسمانی. [ ج ِ نی ی ] ( ع ص نسبی ) نسبت است به جسم. هر چیز که به جسم منسوب بود. مقابل روحانی. || در اصطلاح، آن چیزی باشد که در جسم حلول کند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ):
ذات جسمانی او کز دم روحانی بود
نه ز صلصال ز مشک هنر آمیخته اند.خاقانی.دل که بر او خطبه سلطانی است
اکدش جسمانی و روحانی است.نظامی.خوش آمد نیست سعدی را درین زندان جسمانی
اگر تو یکدلی با او چو او در عالم جان آی.سعدی.پنجه دیو به بازوی ریاضت بشکن
کین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست.سعدی.
( ~. ) [ ع. ] (ص نسب. ) منسوب به جسم، جسمی. مق روحانی.
مربوط به جسم.
جسمی، منسوب به جسم
( صفت ) منسوب به جسم جسمی مقابل روحانی.
منسوب به جسم، جسمی. مق روحانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی عالم مینوی که عالم نورانی روحانی است و دیگری عالم گیتی که عالم طلسم و جسمانی است
💡 به جز چند مورد محلی تا ۱۵۴۵ ازدواجهای مسیحی در اروپا، با رضایت طرفین، اعلام قصد ازدواج و وصلت جسمانی دو طرف انجام میشد.
💡 به روحانی لاهوتی به جسمانی ناسوتی امام و هادی و رهبر علی هو علی حق
💡 ز جود و لفظ او جوید ز دست و کلک او یابد کسی کش کان روحانی و جسمانی گهر باید
💡 گر چه فرزندان جسمانی سه چارم هست لیک از حیات و موتشان هرگز نه غمگینم نه شاد