جبس

لغت نامه دهخدا

جبس. [ ج ِ ] ( ع ص ) کندخاطر. افسرده دل. گران روح. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || فاسق. || بددل. || ناکس. || هیچکاره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ( اِ ) بچه خرس. || کج. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ج، اَجباس، جُبوس. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( آنندراج ). و رجوع به دزی شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) گچ جص
افسرده دل

جمله سازی با جبس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یارب عجبستم که چرا مانده مگر خود سرسام و جنون در سر ذریه سام است

💡 همه افاضل گیتی بدست من باشند بدان مثال که مهره بدست بوالعجبست

💡 سمش صلابت سندان نمود واین عجبست که گاه پویۀ او باد می برد سندان

💡 بدان صفت که کمر در میان کشید ترا میان ما عجبست ار به داوری نکشد!

💡 چو خراب کفش دستار شده واجبست قاری خطر نشیب دیدن حذر از فراز کردن

حاشیه یعنی چه؟
حاشیه یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز