جانداری

لغت نامه دهخدا

جانداری. ( حامص مرکب ) سلاح داری. محافظت. نگهبانی. ( حاشیه برهان چ معین ). محافظت جان:
آن ترک که یافت منصب جانداری
یک لحظه نمی شکیبد از دلداری
گفتم دل من نگه نمی داری ؟ گفت
جان داری را چه کاربا دلداری ؟
امام فخرالدین خطاط هروی ( از حاشیه برهان چ معین از لباب الالباب ج 1 ص 248 و 351 ).
صاحب بریدی براهبر داد و جانداری بی باک را فرمود. ( سندبادنامه ص 32 ).
اگر کندرای است در بندگی
ز جان داری افتد به خر بندگی.سعدی.یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند
ببرد زود بجانداری خود پادشهش.حافظ.|| حیوة. زندگانی. ( ناظم الاطباء ). جان داشتن. دارای جان بودن. رجوع به جان داشتن شود.

فرهنگستان زبان و ادب

{animacy} [زبان شناسی] مشخصه ای معنایی که دلالت بر جاندار بودن دارد

ویکی واژه

مشخصه‌ای معنایی که دلالت بر جاندار بودن دارد.

جمله سازی با جانداری

💡 پتروف می‌گوید: در آن لحظات با یک چشم میهن خود را می‌دیدم که با خاک یکسان شده و با چشم دیگر دنیایی را که دیگر جانداری در آن زندگی نمی‌کند. پتروف همچنین گفت که «۲۳ دقیقه» نفس گیر را سپری کرده و پس از آن به تشخیص خود مطمئن شده‌است که حمله اتمی در کار نبود.

💡 جهان‌نیای پایانی یا جهان‌نیای پایانی مشترک به واپسین و پایانی‌ترین جانداری گفته می‌شود که همهٔ جانداران دیگر بر روی زمین از آن سرچشمه گرفته و گسترش یافته‌اند و آن جاندار، نیای مشترک همهٔ آن‌ها است. از این رو، جهان‌نیای پایانی همان نزدیک‌ترین نیای مشترک همهٔ جانداران روی زمین است. برآورد می‌شود که جهان‌نیای پایانی حدود ۳٫۵ میلیارد سال پیش می‌زیسته است.

💡 در مقایسه با دیگر پستانداران، انسان تنها جانداری است که در دوره نوجوانی ۲۵٪ از رشد خود را با سرعت انجام می‌دهد، برای مثال در شامپانزه‌ها این مقدار ۱۴٪ است.

💡 تو سلطانی و جانداری تو هم آنی و آن داری مشوران مرغ جان‌ها را که ایشان را سلیمانی

💡 یارِ دلدارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَد بِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشه‌َش

💡 نه مپذیر از من ای جانان ‌که جانداری‌کنم بیجان بهل خود را کنم قربان که برهم زین ‌گران‌جانی