جابجا
مترادفها
جابجا، تغییر مکان، نقل مکان
متضادها
ثابت، مستقر
لغت نامه دهخدا
جابجا. [ ب ِ] ( ق مرکب ) فوراً. درحال. فی الفور. || ( اِ ) مکان بمکان. محل به محل. نقطه بنقطه:
من شده چون عنکبوت از پی آن دربدر
بانگ کشیده چو سار از پی این جابجا.خاقانی.آن حکیم خارچین استاد بود
دست میزدجابجا می آزمود.مولوی.ارض مُجَوَّبه؛ زمینی که بر آن جابجا باران باریده باشد. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
۱- درجال فورا فی الفور: (( جابجا افتاد و مرد. ) ) ۲- محل بمحل مکان بمکان نقطه بنقطه (( آن حکیم خارچین استادبود دست میزد جابجا می آزمود. ) ) ( مولوی )
جمله سازی با جابجا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خط و خال بر عذارش همه جابجا نشسته نرود ز دیده نقشی که به مدعا نشسته
💡 نقطه ها بنهاد بهر امتحان خامه اش اینکه بینی خالها بر عارض او جابجا
💡 حد ندارد این سخن و آهوی ما می گریزد اندر آخور جابجا
💡 این جابجاگر غیر صفر است که دلالت بر عدم قطعیت دارد.
💡 جابجا ابر سپید اندر هوا بین خرد خرد همچو بچگان حواصل بر سر دریا روان
💡 کارگران با دقت و مهارت بسیار زیادی شروع به جابجا کردن تجهیزات سنگین و دستگاههای صنعتی در کارخانه کردند تا چیدمان جدید تولید فراهم شود.
💡 برای جلوگیری از آسیب رسیدن به وسایل حساس و گرانقیمت، حتماً باید هنگام جابجا کردن آنها از بستهبندیهای استاندارد و نیروهای متخصص استفاده کرد.
💡 تصمیم گرفتیم تمام اسباب و اثاثیه منزل را در کمترین زمان ممکن جابجا کنیم تا بتوانیم سریعتر در خانه جدید و آرام خود مستقر شویم.