تنومندی

لغت نامه دهخدا

تنومندی. [ ت َ م َ ] ( حامص مرکب ) جسیمی. تناوری. ( ناظم الاطباء ). دارندگی تن. تن داری: بدان که مردم مرکب است از دو گوهر، یکی گوهر جسمانی که تنومندی از اوست و دیگری روحانی و آن روان وی است. ( هدایة المتعلمین ربیعبن احمد اخوانی از یادداشت بخطمرحوم دهخدا ). و همچنین تنومندی ایشان که گرد است چون گوی معلوم است به اندازه گوی زمین. ( التفهیم ).
زنده چون برق میر، تا خندی
جان خدایی به از تنومندی.نظامی. || توانایی و زورآوری. ( ناظم الاطباء ). پرزوری و قوت. ( فرهنگ فارسی معین ):
چو اسکندر آیینه در پیش داشت
نظر در تنومندی خویش داشت.نظامی.به گفتن تو دادی تنومندیم
تو ده زآنچه کشتم برومندیم.نظامی.|| فربهی و چاقی. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تن و مند و تنومند شود.

فرهنگ عمید

تنومند بودن، تناوری.

فرهنگ فارسی

۱- تناوری جسامت. ۲ - فربهی چاقی. ۳ - پر زوری قوت.

جمله سازی با تنومندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دوام زندگی من نه از تنومندی است ز ناتوانی بر لب نمی‌رسد جانم

💡 از تنومندی و یال و گره دم به نظر فلک و خط شعاعی بود و قرص قمر

💡 پنجه ضعف تنومندی دیگر دارد برق از عهده خاشاک نیاید بیرون

💡 برو سینه‌ای همچو پولاد ترس حدیث تنومندی آن خود مپرس

💡 هین بگو ای گربه کو کوپال تو کو تنومندی تو کو یال تو

💡 چو اسکندر آیینه در پیش داشت نظر در تنومندی خویش داشت

مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز