لغت نامه دهخدا
تائی. [ ی ی ] ( ع ص نسبی ) نسبت بتاء از حروف مبانی. ( المنجد ).
تائی. [ ی ی ] ( ع ص نسبی ) نسبت بتاء از حروف مبانی. ( المنجد ).
نسبت بتائ از حروف مبانی.
💡 ابن رشد بخاطر عقایدش در اواخر عمر، به دستور خلیفه اسلامی، از دارالخلافه به روستائی در نزدیکی قرطبه تبعید شد و کتابهایش را نیز سوزاندند. او مدتی بعد در اثر بیماری و ناراحتیهای ناشی از تبعید و تحقیر درگذشت.
💡 اکولیزومب نخستین دارویی است که برای درمان دو بیماری یادشده تائیدیه گرفت و این پذیرش، برپایه کارآزمایی های بالینی اندکی صورت پذیرفت.
💡 این استاندارد در چهارصد و هشتاد و پنجمین جلسه کمیته ملی استاندارد خودرو و نیرو محرکه مؤسسه استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران مورد تائید قرار گرفت، و در سال ۱۳۸۹ به چاپ رسید.
💡 کنده ام با کز لک توحید چون چشم دوبین با همه کثرت از آن نوبت زیکتائی زدم
💡 بخلوتخانه وحدت درا از خویش یکتا شو بسوز این خرقه یا چاکی برین دلق دو تائی زن
💡 هدف نهایی این روش، آزمودن یافتههای نظری، در مقابل دادههای جهان واقعی است به این نحو که با نظریههایی که درستی آن قبلاً تائید شدهاست، در طی زمان رفتار عوامل را شبیهسازی میکنیم.