بی تاب. ( ص مرکب ) بیقرار و بی طاقت. ( آنندراج ). آنکه آرام و قرار ندارد. بی قرار. بی طاقت. ( فرهنگ فارسی معین ). ناتوان و ضعیف و زبون و ناشکیبا و بی آرام. ( ناظم الاطباء ):
بی رتبت تو گردون بیقدر چون زمین
با هیبت تو آتش بی تاب چون شرر.مسعودسعد.هم آخر کار کو بیتاب گردد
هم او هم کنگره پرتاب گردد.نظامی.جان کمست آن صورت بیتاب را
رو بجو آن گوهر کمیاب را.مولوی ( مثنوی چ خاورص 23 ).دلم بر شوخی مژگان بی تاب تو میلرزد
که روز و شب بزیر سایه تیغاند آن ابرو.میرزا بیدل ( از آنندراج ).- بی تاب شدن؛ ضعیف و ناتوان و بی آرام شدن. ( ناظم الاطباء ).
- بی تاب و توان؛ بی آرام و ناتوان.
- بی تاب و توان کردن؛ ناتوان کردن. کم زور کردن. ( ناظم الاطباء ).
بی قرار، بی طاقت، کسی که قرار و آرام ندارد.
( صفت ) آنکه آرام و قرار ندارد بیقرار بیطاقت.
بی قرار، بی طاقت، کسی که آرام وقرارندارد
بی تاب (فیلم ۱۹۸۳). بی تاب ( Betaab ) یک فیلم هندی به کارگردانی راهول راول که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد. از بازیگران آن می توان به سانی دئول و آمریتا سینگ اشاره کرد.
این فیلم در ایران توسط مؤسسه پارسیان دوبله و پخش شده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوش مستغنی ازان بودی، که از بیتابیام میشدی شرمنده، گر سویم نظر میداشتی
💡 ز شمع جلوهاش بزمِ که روشن گشته است امشب که بر بیتابیام جویا دلِ پروانه میسوزد
💡 عنان دل به دست بیخودی افتاده میترسم که بیتابانه حرفی گوید و رسوا کند خود را
💡 استرس و اضطراب در لغت جنبیدن، لرزیدن، تپیدن، پریشانحال شدن، یکدیگر را با چیزی زدن، به هم واکوفتن، آشفتگی، بیتابی، ناآرامی است؛ اینها کلماتی هستند که در زندگی روزمرّه، برای توصیف حالات، احساسات و هیجانات استفاده میشوند. بهطور مثال: هنگام سخنرانی در برابر جمع، هنگام امتحان، به خاطر مشکلات مالی، به دلیل تاُخیر سر یک قرار و ….
💡 چو میدیدم دلش را مایل بیتابی عاشق به اندک جور او دانسته صد فریاد میکردم