بیحس

لغت نامه دهخدا

بی حس. [ ح ِ / ح ِس س ] ( ص مرکب )عاجز از احساس کردن. ( ناظم الاطباء ). که چیزی را درنیابد. رجوع به حس شود. || کودن و گول. ( ناظم الاطباء ). کودن. ابله. ( فرهنگ فارسی معین ). || بی محبت. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ).
- بی حس شدن:
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد.حافظ.رجوع به حس و احساس شود.

فرهنگ عمید

۱. بی حال، بی رمق، سست و ضعیف.
۲. بی درد.

فرهنگ فارسی

عاجز از احساس کردن ٠ که چیزی را درنیابد ٠ یا کودن و گول ٠
( صفت ) ۱ - بدون حس بدون احساس. ۲ - کودن ابله. ۳ - بی محبت.

جمله سازی با بیحس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حسن ترا کشید به پای حساب خط بگذر ز بیحساب که یوم الحساب شد

💡 به گلشن رخش از بلبلی چو من چه حساب که بیحساب تر از من دو صد هزارانند

💡 بگذرند از جسم و از جان رایگان از برای خواجه ی بیحس و جان

💡 تنها نه تنگنای دلم شد خراب خط عالم بهم برآمده از بیحساب خط

💡 نور قرص آفتاب از نور رای تست کم بیش باشد لشکرت از ذره های بیحساب

پهن یعنی چه؟
پهن یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز