بی شعور

لغت نامه دهخدا

بی شعور. [ ش ُ ] ( ص مرکب ) نادان و احمق. ( آنندراج ). نادان. بی عقل. بی ادراک. ( ناظم الاطباء ). رجوع به شعور شود.

فرهنگ معین

(شُ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) نادان، بی - عقل، احمق.

فرهنگ عمید

نافهم، نادان، بی عقل.

فرهنگ فارسی

( صفت ) نادان بی عقل بی ادراک احمق نفهم.

جمله سازی با بی شعور

💡 بی شعوران را نسازد بیخبر رطل گران مست گردیدن زصهبا فرع هشیاری بود

💡 آیند بی شعور به دیوان رستخیز جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند

💡 غافل نیم ز ساغر هرچند بی شعورم چون طفل می شناسم پستان مادر خویش

💡 به حرف اگر ندهم دل ز بی شعوری نیست تو چون به حرف درآیی دلی نمی ماند

💡 بی شعوران از شراب کامرانی سرخوشند زهر در پیمانه ارباب ادراک است و بس

شلختگی یعنی چه؟
شلختگی یعنی چه؟
گلشیفته یعنی چه؟
گلشیفته یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز