در دم

لغت نامه دهخدا

دردم. [ دَ دَ ] ( ق مرکب ) فوراً. فی الفور. درزمان. درساعت. دروقت. همان دم. حالی. بی درنگ. برفور:
نگون اندرآمد شماساس گرد
بیفتاد بر جای ودردم بمرد.فردوسی.برون رفتم از جامه دردم چو شیر
که ترسیدم از زجر برنا و پیر.سعدی.
دردم. [ دِ دِ ] ( ع ص ) زنی که به شب آمد و رفت نماید. || ناقة دردم؛ شتر ماده کلان سال، و میم آن زائد است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ویا ماده شتری که دندانهای او به «دردر» و ریشه آن رسیده باشد. ( از منتهی الارب ). و رجوع به درداء شود.

فرهنگ معین

(دَ دَ ) (ق مر. ) بی درنگ، همان دم، در زمان، فوراً.

فرهنگ عمید

در حال، فی الحال، فوری، فوراً، بی درنگ.

فرهنگ فارسی

بی درنگ هماندم در زمان فورا.

جمله سازی با در دم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شمه‌ای از طیب خلقش در دم عیسی نهند وز فروغ شمع رویش آتش موسی زنند

💡 نه از طرب هوس گشت با غم افتادست هوای نو گل خود در دماغم افتادست

💡 هیچ سلطان بیشتر از یک کفن همره نبرد وان کفن هم در دم رفتن بود درویش را

💡 از پی سیمم نباشد هیچ سودا در دماغ وز غم‌ زرم نباشد هیچ صفرا در جگر

💡 چو باد از پیش من مگذر و گر جان خواهی از خواجو اشارت کن که هم در دم بدست باد بفرستم

💡 هورنادی در دموین، آیووا بزرگ شد. او در کالج اسمیت، در رشته دولتی تحصیل کرد؛ او در سال ۱۹۸۲ فارغ‌التحصیل شد.

سرگردان یعنی چه؟
سرگردان یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز