خودبخود
مترادفها
خودکار، خودبهخود
متضادها
عمدی، آگاهانه
لغت نامه دهخدا
خودبخود. [ خوَدْ / خُدْ ب ِ خوَدْ / خُدْ ] ( ق مرکب ) بی واسطه. بی علتی. بی عاملی. بی فاعلی. بی دخالت دیگری. ( یادداشت مؤلف ). بمیل و اراده خود. بدون جهت و سبب و میل دیگری. ( ناظم الاطباء ):
تویی آن مرغ کآتش آوردی
خودبخود قصد سوختن کردی.خاقانی.پس بکوشی و به آخر از کلال
خودبخود گوئی که العقل عقال.مولوی.
فرهنگ فارسی
۱ - بمیل واراده خود. ۲ - بدون جهت بی سبب.
ویکی واژه
spontaneo
جمله سازی با خودبخود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بر آتش چو دیک تو خود را میجو میجوش تو خودبخود مرو بر هر سو
💡 نزدیکتری تو چونکه از من بر من هم راه مرا ز خودبخود کن نزدیک
💡 خودبخود گل می کند اسرار دلها، تا به کی همچو بوی غنچه ضبط راز پنهانش کنم
💡 عجب نباشد اگر جام میشود در بزم برنگ ساغر خورشید خودبخود گردان
💡 خودبخود چون غنچه واشد عقده ها از کار من تا درین بستانسرا دست و دلم از کار شد
💡 خواند بزاری خودبخود از لحن و قول باربد مغزش درون کالبد گوئی نکیسا ریخته
💡 وقتی فشار آب در لولههای قدیمی ساختمان زیاد شد، دریچه خروج آب به صورت خودبخود باز شد و باعث ورود آب به راهرو گردید.
💡 در این دستگاه پیشرفته، تنظیمات مربوط به دما و سرعت چرخش به صورت خودبخود انجام میشود تا کاربر نیازی به دخالت دستی نداشته باشد.
💡 با به خواب رفتن او، چراغهای اتاق نیز به صورت خودبخود خاموش شدند که نشاندهنده وجود حسگرهای هوشمند در سیستم برقرسانی بود.