بی هوا

لغت نامه دهخدا

بی هوا. [ هََ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + هوا ) بدون هوا. || بی توجه. بی اِشعار. بی وقوف. بی آگاهی قبلی. بی احتیاط. بی مواظبت اطراف. بی پروا: بی هوا میرفتم سرم خورد بدیوار، افتادم توی گودال. ( یادداشت مؤلف ).
- بی هوا رفتن؛ غیرملتفت رفتن. ( یادداشت مؤلف ).
- بی هوا گفتن؛ ناگهان گفتن. بی مطالعه و بیوقت سخن گفتن. یکهو گفتن.
|| دور از احتیاط. با بی پروایی. ( یادداشت مؤلف ):
از آن پس چو تازی تو کک را رواست
کنون رفتن تو بکین بی هواست.( ملحقات شاهنامه ٔفردوسی ).

فرهنگ فارسی

بدون هوا. یا بی توجه. بی اشعار. بی وقوف. بی آگاهی قبلی. بی احتیاط. بی مواظبت اطراف. بی پروا.

جمله سازی با بی هوا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همیشه ابرتری هست در نظر صائب خرابه دل ما بی هوای باران نیست

💡 گر دل بدل رود ز دل خویش باز پرس تا بی هوای تست کرا زین دیار دل

💡 همای فقر به هر کس نمی کند اقبال وگرنه نیست سری بی هوای درویشی

💡 کسی که دم بزند بی هوای او یکبار همیشه تا بزید در دم دمار بود

💡 طاعت صد ساله گر باشد بوزن کوه طور چون کند ایزد تجلی بی هوای او هباست

روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
توانگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز