لغت نامه دهخدا
بی هوا. [ هََ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + هوا ) بدون هوا. || بی توجه. بی اِشعار. بی وقوف. بی آگاهی قبلی. بی احتیاط. بی مواظبت اطراف. بی پروا: بی هوا میرفتم سرم خورد بدیوار، افتادم توی گودال. ( یادداشت مؤلف ).
- بی هوا رفتن؛ غیرملتفت رفتن. ( یادداشت مؤلف ).
- بی هوا گفتن؛ ناگهان گفتن. بی مطالعه و بیوقت سخن گفتن. یکهو گفتن.
|| دور از احتیاط. با بی پروایی. ( یادداشت مؤلف ):
از آن پس چو تازی تو کک را رواست
کنون رفتن تو بکین بی هواست.( ملحقات شاهنامه ٔفردوسی ).