خضیب. [ خ َ ] ( ع ص ) خضاب داده شده. رنگ کرده شده. رنگین. ( یادداشت بخط مؤلف ):
لاله میان دشت بخندد همی ز دور
چون پنجه عروس بحنّا شده خضیب.رودکی.خمار در سر و دستش بخون هشیاران
خضیب و نرگس مستش بجادویی مکحول.سعدی.- الکف الخضیب؛ نام ستاره ای است. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
- امراءة خضیب؛ زنی که خود را رنگ کرده برای آرایش.
- بنان خضیب؛ انگشت رنگ کرده شده. انگشت رنگین.
- کف خضیب؛ کف دستی که برای زینت رنگین کرده اند:
می دیرینه گساریم بفرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب.منوچهری.
خضیب. [ خ َ ] ( ص نسبی ) انتساب خضاب کردن بریش را می رساند. ( از انساب سمعانی ).
(خَ ) [ ع. ] (ص. ) حنا بسته، خضاب کرده.
رنگین، خضاب کرده شده، رنگ کرده شده.
( صفت ) رنگ بسته حنا بسته. یا کف حضیب. کف دست رنگ کرده.
انتساب خضاب کردن بریش را می رساند
حنا بسته، خضاب کرده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب
💡 لباس نو همه بر تن ز اطلس دیبا به کف خضاب چو کف الخضیب بسته تما
💡 کف الخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل
💡 به خون دیده کفم شد خضاب در غم تو خروش و ناله من بر شده به کف خضیب
💡 روزی که پنج ها شود اندر مصاف گاه از خون کشتگان ملک الموت را خضیب
💡 از خون سر رنگین شد دست داماد کفّ الخضیب است این یا پنچۀ حور