دورانداختن
مترادفها
انداختن، پرتاب کردن، افکندن
متضادها
بالا انداختن، برداشتن
لغت نامه دهخدا
دور انداختن. [ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) دور افکندن. بدور انداختن. برزمین انداختن. انداختن چیزی بی ارزش را چنانکه پوست میوه یا پس مانده غذا را. کنار انداختن. به کناری پرت کردن. ( از یادداشت مؤلف ). تغییر. کضل. ( منتهی الارب ):
بخورد و بینداخت دور استخوان
همین بود دیگ و همین بود خوان.فردوسی.هر چه صورت می وسیلت سازدش
زآن وسیلت بحردور اندازدش.مولوی.|| به نقطه دوردست پرتاب کردن چنانکه تیر را. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
دور افکندن.
ویکی واژه
buttare
جمله سازی با دورانداختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 § تحول شیوه طراحی، فروش و استفاده از لباسها تا به این ترتیب به صورت طبیعی دورانداختنی نباشند.