مطمع. [ م َ م َ ] ( ع اِ ) چیزی که در آن طمع کنند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ). جای طمع داشتن چیزی. ( غیاث ) ( آنندراج ): جاه او بسبب این احتساب و مبالغت در این باب زیادت گشت و مطمح رجال و مطمع آمال شد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 399 ). || طمع فی غیر مطمع؛ یعنی آرزوی چیزی کرد که حصول آن دیر و مشکل است. ج، مطامع. ( ناظم الاطباء ). || پرنده ای که در میان شبکه قرار دهند تا پرندگان دیگر را به وسیله او شکار کنند. ( از اقرب الموارد ).
مطمع. [ م ُ م َ ] ( ع ص ) امیدوار کرده و آزمند گردانیده. ( ناظم الاطباء ).
مطمع. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) آن که امیدوار میکند و آزمند میگرداند کسی را. ( ناظم الاطباء ).
(مَ مَ ) [ ع. ] (اِ. ) هرچیز که در آن طمع کنند. ج. مطامع.
(مُ مِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - آن که دیگری را به طمع می افکند، آزمند گرداننده. ۲ - دارای طمع.
چیزی که به آن طمع کنند، آنچه مورد طمع و رغبت واقع شود، مورد حرص و آز.
چیزی که به آن طمع کنند، آنچه که موردطمع ورغبت واقع شود، موردحرص و آز، مطامع جمع
( اسم ) ۱ - آنکه دیگری را بطمع می افکند آزمند گرداننده. ۲ - دارای طمع.
آنکه امیدوار میکند و آزمند میکگرداند کسی را.
هرچیز که در آن طمع کنند.
مطام
آن که دیگری را به طمع میافکند، آزمند گرداننده.
دارای طم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مپزسودا مشو مطمع مپندار که جوکاری و آرد گندمت بار
💡 خلیلی ما فیالعشق مأمن داخل و مطمع محتال و مخلص هارب
💡 مطمعانش گرمتر کردند زود او گرو بست و رهان را بر گشود
💡 مکن بهر طمع با کس نکوئی که رنجور است مطمع از دو روئی
💡 چشم تو با چشمِ من گفت چه مطمع کسی هم بخوری قند ما هم ببری ارمغان