مریضخانه

مترادف‌ها

بیمارستان، درمانگاه

لغت نامه دهخدا

مریضخانه. [ م َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) بیمارستان. مارستان. دارالمرضی. مستشفی. دارالشفاء.

فرهنگ معین

( ~. نِ ) [ ع - فا. ] (اِمر. ) بیمارستان.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بیمارستان دارالشفائ: میرزا علی اکبر حکیمباشی مریضخانه. یا مریضخان. بلدی. بیمارستان شهر.

جمله سازی با مریضخانه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گفتم اهل می و چغانه نیم بنده باب مریضخانه نیم

💡 نرسیده تا که هلاکتت تو هم ای مریض هوا درآ به مریضخانهٔ شرع وی ز پی شفای محمدی

💡 شایسته مریضخانه‌ای ساخت باغی به مریضخانه ضم کرد

💡 می‌خواست مریضخانه و ایزد این منقصتش ز مهر کم کرد

💡 تا به سوی مریضخانه شوی همنشین با می و چغانه شوی

💡 در گذشته‌های دور، مردم برای درمان بیماری‌های خود به مریضخانه مراجعه می‌کردند که امکانات و تجهیزات امروزی را به هیچ وجه نداشتند.

💡 فضای داخل مریضخانه بسیار آرام و ساکت بود تا بتواند محیط مناسبی را برای استراحت و بازیابی توان جسمانی بیماران فراهم آورد.

💡 پزشکان و پرستاران در آن مریضخانه قدیمی با تمام توان خود تلاش می‌کردند تا جان انسان‌های آسیب‌دیده را در شرایط دشوار نجات دهند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران