مجزا

واژه «مُجزا» در زبان فارسی به معنای جدا، منفصل، مستقل و دور از پیوند یا آمیختگی با چیز دیگر است و برای بیان جدایی میان اشیا، افراد، موضوعات یا بخش‌های مختلف به کار می‌رود. این واژه از ریشه عربی «جَزا» و از فعل «تجزیه» و «انفصال» گرفته شده و مفهوم اصلی آن، جدا بودن و مستقل قرار گرفتن از یک مجموعه یا بخش دیگر است. هنگامی که گفته می‌شود دو اتاق مجزا هستند، منظور این است که هر اتاق فضای مستقل خود را دارد و به صورت یک واحد جداگانه شناخته می‌شود. همچنین در مباحث علمی، اداری و اجتماعی نیز از این واژه برای بیان استقلال یا تفکیک بخش‌ها استفاده می‌شود؛ برای مثال می‌توان گفت هر واحد سازمانی وظایف مجزای خود را بر عهده دارد. این واژه معمولاً در برابر واژه‌هایی مانند «متصل»، «پیوسته»، «مشترک» یا «آمیخته» قرار می‌گیرد و مفهوم جدایی و استقلال را می‌رساند. در زبان روزمره نیز بسیار رایج است و در عبارت‌هایی مانند «فضای مجزا»، «حساب مجزا»، «بخش مجزا» و «ورودی مجزا» به کار می‌رود. این واژه علاوه بر جدایی فیزیکی، می‌تواند به جدایی مفهومی یا معنایی نیز اشاره داشته باشد؛ به این معنا که دو موضوع از نظر محتوا یا ماهیت با یکدیگر متفاوت و مستقل باشند. بنابراین، این کلمه واژه‌ای است که برای بیان هر نوع جدایی، تفکیک و استقلال میان دو یا چند چیز به کار می‌رود و نشان می‌دهد که میان آن‌ها پیوند مستقیم یا آمیختگی وجود ندارد. استفاده از این واژه در گفتار و نوشتار رسمی، به روشن‌تر شدن مفهوم استقلال و تفکیک کمک می‌کند و از این رو یکی از واژه‌های پرکاربرد و مهم در زبان فارسی به شمار می‌آید.

لغت نامه دهخدا

مجزا. [ م ُ ج َزز ] ( ع ص ) پاره پاره کرده شده و جزوجزو و علی حده کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). جزٔجزٔشده و جداشده. ( ناظم الاطباء ). تجزیه شده.این کلمه هم مانند «مبرا» به الف باید نوشته شود نه به یاء زیرا الف آن در اصل همزه بوده است. بنابراین نوشتن آن به صورت «مجزی » درست نیست. ( از نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال اول شماره 10 ):
گر به مکه فلک و نور مجزا دیدند
در مدینه ملک و عرش معلا بینند.خاقانی.خورشید جام شاه مظفر به جرعه ریز
بر خاک اختران مجزا برافکند.خاقانی.ای چتر ظلم از تو نگون وز آتش عدلت کنون
بر هفت چتر آبگون نور مجزا ریخته.خاقانی.حراقه وار در زنم آتش به بوقبیس
ز آهی که چون شراره مجزا برآورم.خاقانی.چون آتش آمد آشنا زیبق پرید اندر هوا
اینک هوا سیمین هبا زیبق مجزا داشته.خاقانی.- مجزا شدن؛ جدا شدن.
- مجزا کردن؛ جدا کردن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مُ جَ زّ ) [ ع. ] (اِمف. ) جدا شده، تجزیه شده.

فرهنگ عمید

۱. سواکرده شده، جداشده.
۲. تجزیه شده، جزءجزءشده.

فرهنگ فارسی

سواکرده شده، تجزیه شده، جزئ جزئ شده، جداشده
( اسم ) تجزیه شده جزو جزو شده از هم جدا گردیده. توضیح همین صورت در عربی و فارسی صحیح است زیرا مهموز اللام است بنابرین نوشتن آن بصورت مجزی غلط است.
پاره پاره کرده شده

ویکی واژه

جدا شده، تجزیه شده.

جمله سازی با مجزا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطری فرد را نتوان مجزا همچو دفتر ساختن

💡 گر به مکه فلک و نور مجزا دیدند در مدینه ملک و عرض معلا بینند

💡 نیک لرزانند از مؤذن تسبیح فلک اخترانی که چو تسبیح مجزا بینند

💡 شیرازهٔ آرام، ز زلف تو مشوّش سی پارهٔ ایام به عهد تو، مجزا

💡 روز همه کس هست ز توفیق تو روشن تا در قلم تو شب تاریک مجزاست