لغزان. [ ل َ ] ( نف ) لخشان. لغزنده. لیز. در حال لغزیدن. اَملس. نسو. نسود. عَثور. لزج. لَجز. قرقر. زُهلول. ( منتهی الارب ):
آب کندی دور و بس تاریک جای
لغزلغزان چون در او بنهند پای.رودکی.سرش همچو سر ماهی است لغزان.سوزنی.زُل؛ جای لغزان. زَلق؛ جای لغزان. مکان دحض؛ جای لغزان. مکان دحوض؛جای لغزان. مدحضة؛ جای لغزان. فأو؛ جای تابان و لغزان. افئاء؛ در زمین تابان و لغزان درآمدن. تمرید؛ هموار و لغزان و رخشان ساختن بنا را. لَزج؛ لغزان شدن. ( منتهی الارب ).
(لَ ) (ص فا. ) لیز، لغزنده.
۱. لغزنده.
۲. = لغزیدن
( صفت ) ۱ - لغزنده. ۲- صاف و هموار: تمرید هموار و لغزان درخشان ساختن بنارا. ۳- در حال لغزیدن.
لیز، لغزنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اوش لغزانید و او را زد قفا آن قفا وا گشت و گشت این را جزا
💡 آنچنان ساده رخی داری و لغزان که برو گر نشیند مگسی افتد و پایش شکند
💡 با این جان لرزان، با این پای لغزان ره به کجا ز بلا ببرم؟
💡 سخاوتست که دست یسار تنگ کند شجاعتست که پای بقا بلغزاند
💡 هزار بار بلغزاندت به هر قدمی که سخت خامفریبست روزگار و تو خام
💡 ملغزان پای جهدم را در این راه بفضل خود مرا میدار آگاه