فاقه

لغت نامه دهخدا

فاقه. [ ق َ / ق ِ ] ( از ع، اِمص ) فاقت. فقر و نیازمندی. از این کلمه فعل از باب افتعال آید نه از ثلاثی مجرد. ( از اقرب الموارد ). درویشی. ( منتهی الارب ):
ناقه همت به راه فاقه ران تا گرددت
توشه خوشه چرخ و منزلگاه راه کهکشان.خاقانی.شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر است
فارغم از دولتی که نعمت و ناز است.خاقانی.داد بخششها و خلعت های خاص
آن عرب را کرد از فاقه خلاص.مولوی.طاقت بار فاقه ندارم. ( گلستان ).
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید.( گلستان ).طایفه ای از درویشان از جور فاقه به جان آمده بودند و از درویشی به فغان. ( گلستان ).

فرهنگ معین

(ق ِ ) [ ع. فاقة ] (اِ. ) فقر، تنگدستی.

فرهنگ عمید

فقر، تنگ دستی.

فرهنگ فارسی

حاجت، فقر، تنگدستی، ناداری
( اسم ) نیازمندی فقر تنگدستی.

ویکی واژه

فاقة
فقر، تنگدستی.

جمله سازی با فاقه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نور بو یوسف نداری کی رسی در چاه علم بایزید فقر باید فاقهٔ ماتین کشد

💡 قوله صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم «یبعث کلّ عبد یوم القیمة علی ما مات علیه. المؤمن علی ایمانه و المنافق علی نفاقه.

💡 با فاقه و فقر هم نشینم کردی بی خویش و تبار و بی قرینم کردی

💡 تا به کی چون مور باشی دانه‌کش؟ گر تو مردی فاقه را مردانه کش

💡 جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگ دیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز