شنب

لغت نامه دهخدا

شنب. [ شَمْب ْ ] ( اِ ) گنبد. و از این است که گنبدی را که سلطان غازان در آذربایجان ساخته بود شنب غازان خوانند یعنی گنبدغازان. ( برهان ) ( جهانگیری ). خم بمعنی گنبد است. ( انجمن آرا ). گنبد باشد. ( سروری ) ( رشیدی ). گنبد بزرگ. ( یادداشت مؤلف ). طاق. قبه. رجوع به شنب غازان شود.
- شنب توحید؛ محلی در تبریز که صوفیه بدانجا گرد می آمده اند برای ذکر و سماع و غیره. ( یادداشت مؤلف ).
شنب. [ ش َ ن ِ ] ( ع ص ) روز خنک. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
شنب. [ ش َ ن َ ] ( ع اِمص ) آبداری و خوش آبی و خنکی دندان. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). خوش آب دندان و سردی آن. ( مهذب الاسماء ). روشنی دندان. ( دهار ). صفا و خوشابی دندان. || خنکی دهن.( منتهی الارب ). || تیزی دندان به روشی که کناره آن به اره ماند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) خجک سپید در دندان. ( منتهی الارب ). نقطه های سفید در دندان. ( از اقرب الموارد ).
شنب. [ ش َ ن َ ] ( ع مص ) خوشاب دندان گردیدن. ( منتهی الارب ). شَنِب َ الرجل شَنَباً؛ کان ثغره اَشْنَب فهو شانب علی الاستعمال و شَنیب علی القیاس و اَشْنَب. ( از اقرب الموارد ). || خنک شدن روز. ( منتهی الارب ). شَنِب َ یومُنا؛ سرد شد روز ما، فهو شَنِب و شانب و الاسم الشُنْبة. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(شَ یا شُ ) (اِ. ) گنبد، قبه.

فرهنگ عمید

گنبد، قبه.

فرهنگ فارسی

گنبد، قبه
( اسم ) گنبد قبه.
خوشاب دندان گردیدن یا خنک شدن روز

ویکی واژه

گنبد، قبه.

جمله سازی با شنب

💡 که من شنبه کنم کار و دگر نه مرا خواهی همین روز و اگر نه

💡 چو آن آگهی سوی کنعان رسید رخش گشت ماننده ی شنبلید

💡 ارغوان از رنگ روی من شود چون شنبلید شنبلید از رنگ روی او شود چون ارغوان

💡 بسال هفتصد و سه ز هجرت از شوال بروز یازدهم وقت عصر از شنبه

💡 شب شنبه آن آب بر جای خویش باستد، نیاید یک انگشت پیش