روسفید

مترادف‌ها

پیر، سپیدرو

متضادها

رسوا، سیاه روی

لغت نامه دهخدا

روسفید. [ س َ / س ِ ] ( ص مرکب ) روسپید. ممتاز و نامدار و باشرف و برگزیده. ( ناظم الاطباء ). معزز و ممتاز و دولتمند. ( غیاث اللغات ) ( از آنندراج ). || درست کار. ( ناظم الاطباء ).
- روسفید شدن؛ از عهده کاری خوب برآمدن و سرافراز شدن.
- روسفید کردن؛ باعث سرافرازی کسی شدن. و رجوع به روسپید شود.

فرهنگ معین

(س ) (ص مر. ) بی گناه، صوابکار.

فرهنگ عمید

۱. درستکار، بی گناه.
۲. [مقابلِ روسیاه] سرفراز، موفق.

فرهنگ فارسی

ممتاز و نامدار و با شرف و برگزیده

ویکی واژه

بی گناه، صوابکار.

جمله سازی با روسفید

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دعا چون دمیدی مشو ناامید که صبح از دمیدن بود روسفید

💡 ز تخم پوچ تو بی مغز روشن است چو آب که روسفید درین آسیا نمی گردی

💡 بو که منظور اهل دید افتد وین سیه نامه، روسفید افتد

💡 روسفیدی را که دل گنجینهٔ مهر تو شد بر جهان چون صبحدم دامان استغنا فشاند

💡 گر شفاعت باشدت از ما امید شو مسلمان تا که گردی روسفید

💡 ز روسفیدی میخوارگان دهد خبری گلی که در چمن خرمی کدو دارد

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران