دم کش. [ دَ ک َ/ ک ِ ] ( نف مرکب ) آنکه همراهی میکند با آهنگ دیگری.( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ):
زاهد بیا و پرده برافکن ز راز خبث
ما دمکش توایم به آهنگ ساز خبث.سلیم ( از آنندراج ). || نوازنده و سازنده و مغنی و آوازخوان. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ):
زبان را مطرب بزم دهن کرد
نفس را دمکش ساز سخن کرد.ظهوری ( از آنندراج ).متالی؛ دمکش سرودگوی. ( منتهی الارب ). || ( اِ مرکب ) تشکچه ای که پس از دم کردن برنج بر روی دیگ نهند. دم کنی ( در تداول مردم قزوین ).
(دَ کِ ) (ص فا. ) ۱ - کمک آوازه خوان، کسی که پس از آوازه خوان دیگر آواز خواند تا او نفسی تازه کند. ۲ - تشکچه ای که برای دم کشیدن برنج بر روی دیگ می گذارند.
۱. [عامیانه] تشکچه ای که پس از دم کردن برنج در روی دیگ می گذارند.
۲. (موسیقی ) [منسوخ] آوازه خوانی که به متابعت آوازه خوان دیگر آواز بخواند تا او نفس تازه کند.
۳. (موسیقی ) [منسوخ] آوازخوان.
( صفت ) ۱ - آوازه خوانی که پس از آواز دیگر آواز خواند تا او نفسی تازه کند. ۲ - آوازه خوان ( مطلقا ). ۳ - تشکچه ای که پس از دم کردن برنج بر روی دیگ نهند.
کمک آوازه خوان، کسی که پس از آوازه خوان دیگر آواز خواند تا او نفسی تازه کند.
تشکچهای که برای دم کشیدن برنج بر روی دیگ میگذارند.
💡 مجال دیدن رویت نماند چشمم را که شکل مردمکش زیر اشک پنهان است
💡 عفی الله مستی آن شوخ مردمکش که با خوبان به رغم عاشق خود در سر می دست و گردن شد
💡 در هر فلکی مردمکی میبینم هر مردمکش را فلکی میبینم
💡 چشم شب تنگ شود دایره مردمکش دیده روز بتدریج برآید احول
💡 آن خال که بر گوشهٔ چشمست ترا نوریست که بر مردمکش جای کنم