خرش

لغت نامه دهخدا

خرش. [ خ َ ] ( ع مص ) خراشیدن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). مرحوم دهخدا این مصدر را تعریب مصدر خراشیدن فارسی دانسته اند. || کسب برای عیال خود کردن و طلب رزق نمودن.( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ): خرش لعیاله. || چوب سرکج بشتر زدن و آنرا بسوی خود کشیدن ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس )، منه: خرش البعیر. || ( ص ) مرد که خوابش نیاید. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خرش. [ خ َ رِ ] ( ع ص ) آنکه خوابش نیاید. خَرْش. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
خرش. [ خ َ رَ ] ( ع اِ ) متاع فرومایه خانه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). ج، خُروش.
خرش. [ خ َ رَ ] ( اِ ) خر وحشی. گورخر. ( ناظم الاطباء ).
خرش. [ خ َ رِ ] ( اِ ) کسی که از روی هزل و مسخرگی بر وی خنده کنند. ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). مسخره. دلقک. ( یادداشت بخط مؤلف ). || استهزاء. ریشخند. ( ناظم الاطباء ).
خرش. [خ ُ رُ ] ( اِ ) خروش. شور. غوغای با گریه. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرای ناصری ). || خار و خلاشه افکندنی و بکارنیامدنی.( برهان قاطع ) ( از آنندراج ) ( از انجمن آرای ناصری ).

فرهنگ معین

(خُ رُ ) (اِ. ) خروش.
(خَ ) [ ع. ] (اِ. ) متاع بی ارزش.

فرهنگ فارسی

( اسم ) بانگ و فریاد.
کسی که از روی هزل و مسخرگی بروی خنده کنند.

ویکی واژه

متاع بی ارزش.
خروش.

جمله سازی با خرش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قضا در آخرش خوار و زبون کرد ز جنّاتش بخواری او برون کرد

💡 روز و شب در جنگ و اندر کش‌مکش کرده چالیش آخرش با اولش

💡 ز آشنایی من کاخرش جدایی بود جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود

💡 چتر مه از بسکه دید سرزنش از چتر تو چون مه نو آخرش حلقه چنبر شکست

💡 معراج اولش سرِ دوش پیمبر است معراج آخرش ز هر اندیشه برتر است

باری یعنی چه؟
باری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز