یکدسته

مترادف‌ها

یکپارچه، متحد

متضادها

پراکنده، متفرق

لغت نامه دهخدا

یکدسته. [ ی َ /ی ِ دَ ت َ / ت ِ ] ( ص نسبی ) صاحب یک دست. ( یادداشت مؤلف ). || از یک نوع. از یک سنخ. یکدست. متلائم. ( یادداشت مؤلف ). || هموار. یکنواخت.( یادداشت مؤلف ): یکی از جمله بلاغت آن است که شاعر بیت های قصیده متلائم گوید یعنی یکدسته و هموار گوید و چنان کند که میان بیت و بیت تفاوت بسیارنبود به عذوبت و صفت. ( ترجمان البلاغه رادویانی ).

فرهنگ فارسی

صاحب یک دست از یک نوع

جمله سازی با یکدسته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آزادی اگر تیول یکدسته نبود ملت ز دو سر چو مرغ پابسته نبود

💡 یکدسته زار و رنجور سر گرد هر دیاری بی آشنا و یاری

💡 یکدسته گل ز رنگ حنا هم نبسته ای دانسته ای که چیست مگر مدعای گل

💡 یکدسته گلی دارم و عشقی در تاخت یک بوسه بدان زود بمن باز انداخت

💡 یک رشته در نسفته در دست یکدسته گل شکفته در کم

💡 یکدسته خسته جانیم ما را تو نا خدائی زین غم بده رهائی

💡 برای نظم بخشیدن به بایگانی کتابخانه، تمام اسناد قدیمی باید به صورت یکدسته و بر اساس سال انتشار در قفسه‌های مخصوص قرار گیرند.

💡 این گروه از کارگران به صورت یکدسته و با هماهنگی کامل، شروع به جابه‌جایی سنگین‌ترین قطعات ماشین‌آلات در کارخانه کردند.

💡 در تحلیل‌های آماری، استفاده از داده‌های یکدسته و همگن، دقت نتایج حاصل از پژوهش را به میزان قابل توجهی افزایش می‌دهد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران