گردنی
مترادفها
گردن
لغت نامه دهخدا
گردنی. [ گ َ دَ ] ( ص نسبی، اِ ) پی سر. پشت گردنی. پس گردنی. ضربتی که با کف بر پشت گردن زنند:
جمله خلقان را مدان جز گلخنی
خورده از حمامی تن گردنی.عطار ( مظهرالعجائب ). || ( اِ ) قلاده که به گردن اسب کنند از چوب چرم گرفته. قسمتی از یراق اسب چون نیم دایره از چوب به چرم گرفته. || ( حامص ) کنایه از ریاست و شجاعت. ( آنندراج ):
زنی کاینچنین گردنیها کند
فرشته بر او آفرینها کند.نظامی ( از آنندراج ).
فرهنگ معین
(گَ دَ )(حامص. ) ۱ - شجاعت، دلاوری. ۲ - ریاست.
فرهنگ فارسی
۱ - شجاعت دلاوری: زنی کاینچنین گردنیها کند فرشته بر او آفرینها کند. ( نظامی ) ۲ - ریاست
ویکی واژه
شجاعت، دلاو
ری
جمله سازی با گردنی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ای خم زلف سحرزا گرنه مشعبدی چرا موی ضعیف بر سری بند گران به گردنی
💡 شعر از بس گشت بی رونق، تعجب می کنم مصرع زلفی چو بینم بر بیاض گردنی!
💡 همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما نه گردنیم که از حکم سربرافشاندیم
💡 مستی و گردنی چو صراحی کشیده ای خوش آنکه دست خویش در آرم بگردنت
💡 نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند نه هرکه گردنی افراخت سروری داند