گردنگ

لغت نامه دهخدا

گردنگ. [ گ َ دَ ] ( ص ) دیوث. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( آنندراج ):
غفلت اندر طاعت سلطان حق گردنکشی است
گردن گردنگ آن را تیغ بایدیا طناب.سوزنی.|| ابله. ( آنندراج ). احمق. ( برهان ). || بی اندام. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(گَ دَ ) (ص. ) ۱ - دیوث، ابله، احمق. ۲ - بی اندام.

ویکی واژه

دیوث، ابله، احم
بی اندام.

جمله سازی با گردنگ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پدر گر شناسد که تو زین نشان شدستی سرافراز گردنگشان

💡 گه از گردنگشان کشور ستانی بگردان دادگان کشور سپاری

💡 برد راه گردنگش دور گردون دهد آب سرچشمهٔ زندگانی

💡 کند بسنبل گردنگشت زمانه خطاب که خادمی تو در شان عنبر آمده است

💡 کو آن گردنگشان ای بخت وارون که گردون بر فلک افراختندی

💡 چو با بر سایه گردن نهاده بگردنگاه راهش اوفتاده

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران