گذارده

لغت نامه دهخدا

گذارده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) نهاده شده. وضعشده. قرارداده شده.

فرهنگ معین

(گُ دِ ) (ص مف. ) وضع شده، قرارداد شده.

فرهنگ عمید

نهاده شده، گذاشته.

فرهنگ فارسی

( اسم ) نهاده قرار داده شده وضع شده.

ویکی واژه

وضع شده، قرارداد شده.

جمله سازی با گذارده

💡 پس کسانی که در دنیا از احوال خود غافل، و اوقات خود را صرف لهو و باطل نموده اند، بی اختیار می گویند: «ما لهذا الکتاب لایغادر صغیره و لاکبیره الااحصیها» یعنی «چگونه است این کتاب که باقی نگذارده است از اعمال صغیره و کبیره را مگر اینکه شمرده است آن را».

💡 بر اهل عصیان شمشیر تو گذارده زخم بر اوج کیوان شبدیز تو گذارده گام

💡 ابو حنیفه گفت: قدر واجب مسح ربع سر است. ابو یوسف گفت: مسح نیمه سر. شافعی گفت: چندان که اسم مسح بر آن افتد کفایت باشد و فرض گذارده شود. گفتا و این با باء تبعیض است، چنان که گویند: مسحت یدی بالمندیل، فانه یسمی ماسحا، و ان کان مسح بعضه.

💡 دارد گذارده مَلَک‌ُالموت تیغ مرگ بر هرکه پیش بخت تو خدمتگزار نیست

💡 چنان گذارده کند نیزه برمسام زره بگاه حمله که آیدزپوست بیرون مار

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز