کشورگشا

لغت نامه دهخدا

کشورگشا. [ ک ِش ْ وَ گ ُ ] ( نف مرکب ) فاتح کشور. کشورگیر. مسخر کننده مملکت:
عزم تو کشورگشا و خشم تو بدخواه سوز
رمح تو پولادسنب و تیغ تو جوشن گذار.فرخی.خدایگان جهان باد و پادشاه زمین
به عون ایزد، کشورگشا و شهرستان.فرخی.

فرهنگ عمید

= کشورستان

جمله سازی با کشورگشا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از حد چوبگذرد ستمت ماجرای خویش سوی جناب خسرو کشورگشا برم

💡 زهی مؤید و کشورگشای و دشمن بند زهی مظفر و فیروز بخت و نیک اختر

💡 الا تا مردمان‌گویند فتح قلعهٔ خیبر به عون بازوی‌کشورگشای شیر یزدان شد

💡 پس از این عملیات، نیروهای مسلح، به خصوص ارتش ایران، انگیزه کمتری برای ادامه جنگ داشتند. استدلال آن‌ها این بود که هدف از جنگ، بیرون راندن ارتش عراق بوده و ادامه آن و نفوذ به داخل عراق، کشورگشایی است.

💡 یکسو ملک به خنجر کشورگشا و صفدر یکسو به خامه‌کشور قایم‌مقام‌گیرد

💡 کشورگشای ناصردین شاه جنگ جوی کز لشکرش ندیده امان هیچ لشکری

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز