کردنگ
لغت نامه دهخدا
کردنگ. [ ک َ دَ ] ( ص ) دنگ. دنگل. ( فرهنگ فارسی معین ).گردنگ. کردنگل. دیوث. ( برهان ) ( آنندراج ). پشت پایی. هیز. غلتبان. ( یادداشت مؤلف ). || ابله. ( برهان ) ( آنندراج ). احمق. ( فرهنگ فارسی معین ). || بی اندام. ( برهان ) ( آنندراج ). بدهیکل. ( فرهنگ فارسی معین ). کرتنکلا. رجوع به گردنگ و کردنگل شود.
فرهنگ معین
(کَ دَ ) (ص. ) ۱ - ابله، احمق. ۲ - بد - هیکل، بداندام.
فرهنگ عمید
۱. ابله، احمق، کودن.
۲. بدهیکل.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - ابله احمق. ۲ - بد هیکل بی اندام. ۳ - دیوث قلتبان.
ویکی واژه
ابله، احم
بد - هیکل، بداندام.
جمله سازی با کردنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو بست خیش خود از شاخ شیخ شوخ پلید بیوغ گردن آن گاو گردن کردنگ
💡 غر چه نامرد و قلتبان کردنگ قحبه لولی مخنث است بغا
💡 از آن نامداران که من دیده ام ز کردنگشان نیز بشنیده ام