کارنده

لغت نامه دهخدا

کارنده. [ رَ دَ / دِ ] ( نف ) کارکننده و کارفرما و فاعل از کاشتن. ( آنندراج ). ج، کارندگان:
اگر کشتمندی شود کوفته
وز آن رنج کارنده آشوفته
و گر اسب در کشت زاری شود
کسی نیز بر میوه داری شود
دم اسب و گوشش بباید برید
سر دزد بر دار باید کشید.فردوسی.ز تخم پراکنده وز مزد و رنج
ببخشید کارندگانرا ز گنج.فردوسی.

فرهنگ معین

(رَ دِ یا دَ ) (ص فا. ) ۱ - کار کننده، عمل - کننده. ۲ - کشت کننده، زارع.

فرهنگ عمید

کسی که درختی یا تخمی بر زمین می کارد.

فرهنگ فارسی

کار کننده و کارفرما

جمله سازی با کارنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سر خنجرش لاله کارنده بود ز درع یلان حلقه بارنده بود

💡 اگر کشتمندی شود کوفته وزان رنج کارنده آشوفته

💡 به نیک و بد از رازهای نهفت همان بود در نامه کارنده گفت

💡 تو گفتی جنگیان کارنده گشتند همه در چشم و دل پولاد کشتند

💡 یک ناقه رهگذار بودش کارنده به هر دیار بودش

عمیق یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
کرزوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز