چگلی

لغت نامه دهخدا

چگلی. [ چ ِ گ ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به شهر چگل. ( ناظم الاطباء ). منسوب به «چگل » که شهری از ترکستان قدیم است. کسی یا چیزی که از شهر چگل خیزد. و رجوع به چگل شود. || کنایه از مرد یا زن زیباروی و خوش آب و رنگ. و رجوع به چگل شود.

فرهنگ معین

(چِ گِ ) (ص نسب. ) زیباروی، منسوب به شهر چگل که زیبارویانش معروف بودند.

فرهنگ عمید

از مردم چگل. &delta، بردگان خوب روی را از چگل به ایران می آورده اند، لذا در نزد شاعران فارسی زبان به زیبایی و خوش اندامی معروف شده اند: گاهی شراب خوری با شاهد چگلی / گاهی نشاط کنی با لعبت ختنی (امیرمعزی: ۶۳۱ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به چگل از اهل چگل. ۲ - زیبا روی.

جمله سازی با چگلی

💡 تا که چو گل بر بدیدت آن چگلی هیچ نبودش گمان که تو ز گلی

💡 آنگل که بود به حسن شمع چگلی سر وی نزند چو او سر از آب و گلی

💡 همیشه تا زچگل ماه سرو قد خیزد بزی و ساقی بزم تو شاهد چگلی

💡 چه گلست اینکه ازو طینت ماست ما به از لعبت چین و چگلیم

💡 ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای چگلی‌وار سر زلف بپیراسته‌ای

💡 ترک چگلی نیست بدین خوبی و نغزی ای ترک بگو راست مگر از چگلی تو