چسکی

مترادف‌ها

چسکی، اهل چک

لغت نامه دهخدا

چسکی. [ چ ُ س َ ] ( ص نسبی ) در تداول عامه، هر چیز سست و بیدوام. الکی. پفکی. پوشالی. هر چیز بیدوام از قبیل: کفش، جوراب، پارچه، ظرف شکستنی و امثال اینها. || در اصطلاح عامه، کنایه از مزاج علیل و ضعیف. مردنی. مافنگی.

فرهنگ معین

(چُ سَ ) (ص نسب. ) بسیار کوچک و حقیر و ناقابل.

فرهنگ فارسی

در تداول عامه: هر چیز سست و بیدوام. هر چیز بیدوام از قبیل: کفش جوراب پارچه ظرف شکستنی و امثال اینها.

جمله سازی با چسکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دموچسکی سال ۱۹۵۹ در کراکوف، لهستان زاده شد. او تحصیلاتش را در دانشگاه یاگیلونیا گذراند.

💡 دانشجویی که از پراگ به تهران آمده بود، به دلیل تسلط کامل به زبان چسکی، توانست به راحتی با بسیاری از توریست‌های اروپایی در موزه‌های شهر ارتباط برقرار کند.

💡 در بررسی‌های تاریخی انجام شده، مشخص گردید که بسیاری از صنایع دستی و هنرهای سنتی در مناطق مرزی با سبک‌های چسکی و اروپایی مرکزی هم‌پوشانی دارند.

💡 او تصمیم گرفته است که برای یادگیری بهتر ساختارهای دستوری، یک دوره آموزشی فشرده در زمینه ادبیات و فرهنگ چسکی در دانشگاه ملی شرکت کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران