پیچنده. [ چ َ دَ / دِ ] ( نف ) که پیچد. که بپیچد. که گرد چیزی یا خود برآید. گرد چیزی یاگرد خود حلقه زننده. گردبرگرد خود یا چیزی برآینده. که خمد. که تابد. پیچان. تابنده. خمنده:
چو دست کمندافکنان روزگار
همه شاخها پر ز پیچنده مار.اسدی ( گرشاسب نامه ).دلیران شمشیرزن بیشمار
بمردم گزایی چو پیچنده مار.نظامی. || با خم و شکن. ناهموار. ناراست. کج: و نیکی و بدی سال اندر جو پدید آید که چون جور است برآید و هموار، دلیل کنند که آن سال فراخ سال بود و چون پیچنده و ناهموار برآید تنگ سال بود.( نوروزنامه ). || گرداننده. چرخاننده:
سخنگوی هرچار با یکدگر
نماینده انگشت و پیچنده سر.اسدی ( گرشاسب نامه ). || پیچان از دردی و رنجی:
نالنده همچون من ز هجران یار
لرزنده و پیچنده بر خویشتن.فرخی.- پیچنده اسپ. چابک سوار. فارِس. در کار سواری ماهر:
ز بهرام بهرام پورگشسب
سواری سرافراز و پیچنده اسپ.فردوسی.
آنچه یا آن که گرد خود یا گرد چیزی بچرخد.
( اسم ) ۱- آنکه بپیچد آنکه گرد چیزی یا گرد خود بر آید پیچان: چو دست کمند افکنان روزگار همه شاخها پرز پیچنده مار. ( گرشا. لغ. ) ۲- ناهموار ناراست کج: چون جور است بر آید و هموار دلیل پیچنده و ناهموار بر آید تنگسال بود. ( نوروز نامه ۳ ) ۳۱- گرداننده چرخاننده: سخنگوی هر چار با یکدگر نماینده انگشت و پیچنده سر. ( گرشا. لغ. ) ۱- پیچان ( بسبب دردی یا رنجی ): نالنده همچون من زهجران یار لرزنده و پیچنده بر خویشتن. ( فرخی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو دید شاه چو پیچنده مار چوگان را نشاط و رامش و شادی هزار چندان کرد
💡 سیه رویتر زان یکی دیوسار به پیچش درآمد چو پیچنده مار
💡 چو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیل ز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل
💡 دلیران شمشیر زن بی شمار به مردم گزائی چو پیچنده مار
💡 مژّهای چشم او گیرنده چون چنگال شیر حلقهای زلف او پیچنده چون اندام مار