پیچانده
مترادفها
پیچیده، تابیده
لغت نامه دهخدا
پیچانده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) نعت مفعولی از پیچاندن. تافته. خمانیده. تابیده. بگردانیده. بپیچیده.
فرهنگ عمید
پیچانیده، پیچیده، تابیده، پیچ داده شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- تافته خمیده تابیده. ۲- برنج داشته.
جمله سازی با پیچانده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این زمان در ضبط اشک خویش صائب عاجزیم ما که از دریا عنان سیل را پیچانده ایم
💡 با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من پنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است