پژمانی

لغت نامه دهخدا

پژمانی. [ پ َ / پ ُ / پ ِ ] ( حامص ) اندوهگینی. وحشت. نفرت. غمگینی. مسائه. خدوک. رجوع به بی پژمانی شود.

فرهنگ فارسی

۱- اندوهگینی. ۲- وحشت. ۳- نفرت.

جمله سازی با پژمانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 الا تا هست اندر عالم افزونی و نقصانی الا تا هست شادانی و غمگینی و پژمانی

💡 آفتاب مهتران دهر استاد خطیر آن که دشمن در همی زو جفت پژمانی بود

💡 گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد گهی از بسط خوش باشی، گهی از فیض پژمانی

💡 گشت گریان چشم من تا گشت پژمان چشم او چشم گریانی کند چون چشم پژمانی کند

💡 به روی او برافشان جان و دیده در ره او باز تو را معشوق آخر به که مشتاقی و پژمانی

💡 الا تا سعد برجیسی رساند نصرت و شادی الا تا نحس کیوانی دهد خذلان و پژمانی