پنبه درگوش

لغت نامه دهخدا

پنبه درگوش. [ پَم ْ ب َ / ب ِ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم غافل و سخن ناشنو باشد. ( برهان قاطع ):
نظامی بس کن این گفتار خاموش
چه گوئی با جهان پنبه درگوش.نظامی.- پنبه در گوش داشتن،پنبه در گوش کردن، پنبه در گوش نهادن؛ غفلت داشتن. تغافل کردن. سخن ناشنودن. سخن نشنیدن. حرف نشنیدن:
بمجلسی که ز جودت مرا سؤال کنند
نهاد باید ناچار پنبه در گوشم.ظهیر فاریابی.- امثال:
بگو مبین، چشم می بندم، بگو مشنو، پنبه در گوشم می نهم، بگو مدان،نمی توانم.

فرهنگ معین

( ~. دَ ) (ص مر. ) غافل، پند نشنو.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] ناشنوا.
۲. سخن ناشنو.

فرهنگ فارسی

( صفت ) غافل و سخن ناشنو: ( نظامی بس کن این گفتار خاموش چه گویی با جهان پنبه در گوشی ? ) ( نظامی )

ویکی واژه

غافل، پند نشنو.

جمله سازی با پنبه درگوش

💡 شور این دریا فسون اضطراب ما نشد از صفای دل چوگوهر پنبه درگوشیم ما

💡 خوشم ‌کز شور این دربا ندارم‌ گرد تشویشی دل افسرده مانند صدف شد پنبه درگوشم

💡 ز عبرت دم پیری‌ کراست بهره ‌که خلق چو جام باده مهتاب پنبه درگوشند

💡 زکف‌، گرداب‌، دارد پنبه درگوش که غافل از خروش موج دریاست

💡 چشم‌بند غفلت هستی تماشاکردنی‌ست دهرشور محشرست وپنبه درگوشیم ما