پسا

لغت نامه دهخدا

پسا. [ پ َ ] ( ق ) این پسا:
تا نسوزد نیز گیرد رنگ ِکَش
این پسا از هیمه ها نیمی بکش.دهخدا ( دیوان ص 51 ).آن پسا. در این وقت. در آن وقت. در این نوبت. بدان نوبت.
پسا.[ پ َ ] ( اِخ ) نام شهری است به فارس و فسا معرب آن است. مؤلف حدود العالم آورده است: پسا شهری است بناحیت پارس خرم و بزرگ و او را قهندز است و ربض است و جای بازرگانان است و با خواسته بسیار است و شهرکهای کردیان و خیر ( ؟ ) از پساست. و نیز رجوع به فسا شود.

فرهنگ معین

(پَ ) (ق. ) وقت، نوبت.

فرهنگ فارسی

وقت نوبت: این پسا در این وقت. آن پسا در آن وقت.

ویکی واژه

وقت، نوبت.

جمله سازی با پسا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا مهر ۱۳۹۹ نصف فضای سبز با استفاده از آب‌های اصلاح‌شده خاکستری (پساب) آبیاری می‌شد.

💡 لیلا تو به محمل درو مجنون تو عالم رحمی تو که این قافله از بازپسانند

💡 پنجم ز ره دست پساوش که بدانی نرمی ز درشتی چو ز خز خار خلان را

💡 این شهرستان در سال ۲۰۱۱ میلادی ۲۷٬۲۸۳ نفر جمعیت داشته‌است و مرکز آن شهر هاپسالو است.

💡 بادی است کوه پیکر و کوهی است باد تک گر کوه را لگام بود باد را پسار