پرگوشت

مترادف‌ها

گوشتی

متضادها

لاغر

لغت نامه دهخدا

پرگوشت. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) که گوشت بسیار دارد. گوشتناک. فربی. فربه مُطَبَّخ: عَبهر؛ پرگوشت و بزرگ از مردم. اَحدَر، کاحمد؛ کسی که... رانش پرگوشت و اعلای بدن وی باریک باشد. جاریة دخدبه؛ دختر پرگوشت. دحامل؛ درشت خلقت پرگوشت. صِفِّط؛ مرد فربه پرگوشت. تمدّخ؛ پرگوشت شدن شتر. ضَب؛ آکنده و پرگوشت شدن بغل. ( منتهی الارب ).
- پرگوشت شدن؛ ارتباس. ثَدَن. گوشتناک شدن. فربی شدن. فربه شدن: حدَر؛ پرگوشت شدن چشم خانه. ( منتهی الارب ).

فرهنگ عمید

گوشت دار، فربه، چاق.

فرهنگ فارسی

( صفت ) که گوشت بسیار دارد گوشتناک فربه.

ویکی واژه

polpa

جمله سازی با پرگوشت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دوباره بنگر، اگر ورم جسم مرا پرگوشتی پنداشته ای.

💡 او همیشه ترجیح می‌دهد هنگام خرید گوشت از قصابی، قطعاتی را انتخاب کند که کاملاً پرگوشت و بدون وجود چربی یا بافت‌های سفت و سخت باشند.

💡 این نوع از انواع ماهی‌ها معمولاً دارای بافت بسیار پرگوشت و لذیذی هستند که برای تهیه انواع غذاهای دریایی و خوراک‌های پروتئینی بسیار محبوب است.

💡 در رستوران‌های سنتی، گوشت‌های پرگوشت و تازه به عنوان یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های کیفیت غذا برای مشتریان و علاقه‌مندان به غذاهای گوشتی شناخته می‌شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران