لغت نامه دهخدا
پروانک. [ پ َرْ ن َ ] ( اِ ) سیاه گوش. برید. قره قولاخ. تفه. عناق الارض. غنجل. پروانه. || پیشرو لشکر. || حشره که گویند عاشق چراغ است و بعربی فراش گویند. رجوع به پروانک شود.
پروانک. [ پ َرْ ن َ ] ( اِ ) سیاه گوش. برید. قره قولاخ. تفه. عناق الارض. غنجل. پروانه. || پیشرو لشکر. || حشره که گویند عاشق چراغ است و بعربی فراش گویند. رجوع به پروانک شود.
(پَ نَ ) [ په. ] (اِ. ) نک پروانه.
( اسم ) ۱- پروانه ۱٠ ۶ ۵ ۲ ۱.
نک پروانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جمعیت چشمگیری از ارمنی-تاتها در روستاهای مدرسه و کیلوار، جمهوری آذربایجان ساکن بودند که آخرین نسل آنها در پی جنگ اول قرهباغ وادار به ترک این کشور و مهاجرت به ارمنستان شدند. بیشتر این مردم به استان آراگاتسوتن نقل مکان و روستای دپروانک را تأسیس کردند.