لغت نامه دهخدا
پرستاره. [ پ َ رَ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) پرستار. اَمه. کنیز. کنیزک. داه:
ز بهر حشمت او را شده ست در شب و روز
بنات نعش پرستاره و رهی ذکاش.سنائی.
پرستاره. [ پ َ رَ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) پرستار. اَمه. کنیز. کنیزک. داه:
ز بهر حشمت او را شده ست در شب و روز
بنات نعش پرستاره و رهی ذکاش.سنائی.
( صفت ) ۱- خدمتکار ( مطلقا ) خادم. ۲- غلام بنده برده عبد. ۳- کنیز خادمه امه حاضنه داه مقابل حره. ۴- فرمانبردار مطیع. ۵- پرستنده عابد عبادت کننده. ۶- زن همسر زوجه. ۷- زنی که در بیمارستان از بیماران بیماروان مریض دار خادم بیماران. ۸- پاسدار حافظ حارس ملازم گوشدار. جمع: پرستاران. یا پرستاران خیال. شعرا و صاحبان نظم و نثر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چهابه چشم تماشاییان کند یا رب رخی که دیده خورشید پرستاره کند
💡 گردون پرستاره زصنع بدیع او چون بوستان پر گل و نسرین و یاسمین
💡 شود چو روی فلک پرستاره روی زمین ز سوسن و سمن و یاسمین و مرزنگوش
💡 منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
💡 چو ماه من بمحاق است و مدعی بوثاق زاشک دامن من پرستاره شد امشب
💡 با چرخ پرستاره چه سازم کجا روم عریان سرم به خانه زنبور داده اند