پالا

لغت نامه دهخدا

پالا. ( نف مرخم ) صاف کننده. پالاینده. صافی کننده. لیکن [ این معنی ] بدون ترکیب گفته نمیشود همچون ترشی پالا و می پالا. ( برهان ). و بدین معنی مرکب است از پال و از الف که چون لاحق کلمه شود افاده فاعلیت کند و اسم آلة نیز و هرچه بدان مضاف شود افاده آن کند. ( رشیدی ):
مست عشقیم و ریا شوی حرم باده ما
باده پالای در میکده سجاده ما.شیخ فیضی.ترکیب ها:
- باده پالا؛ ( تتمه برهان ) و ترشی پالا و سماق پالا و شیب پالا و می پالا بردیف و رده همین کلمات رجوع شود.
|| ( فعل امر ) امر به پالودن، یعنی بپالا و صافی کن. || ( نف مرخم ) افزون و فزون کننده. ( از فرهنگی خطی ). || آویخته. || ( اِ ) بلغت زند و پازند بمعنی فریاد و فغان باشد. || جنیبت. اسب کوتل. ( برهان ). پالاد. پالاده. مطلق اسب. ( رشیدی ):
چو خورشید بنمود پهنای خویش
نشست ازبر تندپالای خویش.فردوسی ( از جهانگیری ).ز دروازه تا درگه شه دو میل
دو رویه سپه بود پالا و پیل.اسدی ( از فرهنگ جهانگیری و رشیدی ).و رجوع به بالا و پالاد و پالا دادن و پالاده شود.

فرهنگ معین

(اِ. ) نک پالاد.

فرهنگ عمید

= پالاد
١. = پالاییدن
۲. پالاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): باده پالا، ترشی پالا، خون پالا.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- مطلق اسب. ۲- اسب کوتل جنیبت پالاد پالاده.

ویکی واژه

نک پالاد.

جمله سازی با پالا

💡 دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستی هرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی

💡 سفیدی پرده‌دار چشم خون‌پالا نمی‌گردد کف دریا ز طوفان مانع دریا نمی‌گردد

💡 از گریه شد اسرار دلم فاش چو من کیست رسوا شده ای دیده خون از مژه پالا

💡 اگر سهل است و آسان بر تو، بر من کشیدن بار و پالان نیست آسان

💡 از هوس داری دلی، بر چشم خون پالاحسود آب جاده باده داری، ساغرت لیک از زرست