وقاد. [ وَق ْ قا ] ( ع ص ) زیرک درگذرنده در امور و روشن خاطر. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): طبعی نقاد و ذهنی وقاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت. ( لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ). || دل زود شادمان شونده و درگذرنده در امور و تیز. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || فروزنده و بسیار افروخته شونده. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ).
- کوکب وقاد؛ روشن و سخت افروخته. ( المنجد ) ( اقرب الموارد ).
وقاد. [ وِ ] ( ع اِ ) هیزم. ( منتهی الارب ). حطب. ( ناظم الاطباء ). آنچه به وسیله آن آتش بگیرد از هیزم و غیره. ( اقرب الموارد ). آتش گیره.
(وَ قّ ) [ ع. ] (ص. )روشن خاطر، تیزهوش.
تیزذهن، دریابنده.
بسیارفروزنده، فروزان، بسیارروشن
(صفت ) تیز خاطر روشن ضمیر: (( طبعی نقاد و ذهنی و قاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت. ) )
هیزم حطب
روشن خاطر، تیزهوش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ایا قادر پاک ودانای راز تویی خالق وقادر کارساز
💡 ای بزرگی که طبع وقادت خرده بر عقل خرده دان بگرفت
💡 خاطر وقادش اندر نسبت آب سخن آتشی آمد که دودش جمله آب کوثرست
💡 شهریارا خاطر وقاد من در مدح تو بر سر معنی مشکل گر چه آسان میرسد
💡 با ساحری خاطر وقادم منسوخ گشت ساحری بابل
💡 من خود این خار درین باغ نشاندم کامروز خرمن جان مرا شعله وقاد بود