لغت نامه دهخدا
وصلی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب به وصل. پیوندی. اتصالی. || مقابل اصلی. || تخته ای از چوب یا مقوا یا لوح و جز آن که کودکان بر آن مشق خط کنند و نوشتن آموزند. ( فرهنگ فارسی معین ).
وصلی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب به وصل. پیوندی. اتصالی. || مقابل اصلی. || تخته ای از چوب یا مقوا یا لوح و جز آن که کودکان بر آن مشق خط کنند و نوشتن آموزند. ( فرهنگ فارسی معین ).
(صفت ) منسوب به وصلی: ۱- پیوندی اتصالی. ۲- مقابل اصلی. ۳- (اسم تخته ای از چوب یا مقوا یا لوح و جز آن که کودکان بر آن مشق خط کنند و نوشتن آموزند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این شراب مست ما از موصلی خوشتر بود ذوق خوردن گر کسی را نیست ما را چاره نیست
💡 دمی وصلی ز کل بخشم در اینجا که بیشک ناشده وصلم در اینجا
💡 قسمت گردون اگر بودی بقانون مراد عاشق بیچاره هم وصلی زیاری داشتی
💡 چون ره خانه ندانید که زاده وصلید چون سره و قلب ندانید کز این بازارید
💡 گفتی که با تو روزی وصلی به هم برآرم این وعده بس خوشستی گر دلپذیر بودی
💡 خرسند به هیچ است کلیم از چمن حسن بر سر زده است آن گل وصلی که نچیده است