نژادی

لغت نامه دهخدا

نژادی. [ ن ِ ] ( ص نسبی ) نژاده. اصیل. صاحب اصل و نسب. گرامی نسب. نجیب. گهری. دارای اصالت:
چو آمد به آرامگاه از نخست
فراوان زنان نژادی بجست.فردوسی.

فرهنگ فارسی

(صفت ) منسوب به نژادمربوط به نژاد: [ عادات نژادی ].

فرهنگستان زبان و ادب

{racial} [زیست شناسی] مربوط به نژاد

جمله سازی با نژادی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دیو نژادی بخل چون به جهان پُر شدند حرز حمایت ستان از در شاه جهان

💡 بر اساس سرشماری ایالات متحده در سال ۲۰۱۰، ترکیب قومی نژادی چنین بود:

💡 یک عزیز است آنکه بهر بیع نقد جان به کف هرکجا یوسف‌نژادی هست در بازار اوست

💡 وگر از دیگران است الحق انصاف این بود کاکنون به دست دیو زادی بدنژادی مهر جم باشد

💡 ستودن کی توانم پویهٔ آتش نژادی را که در مژگان بهم سودن چو برق از دیده پنهان شد