لغت نامه دهخدا
نوایر. [ ن َ ی ِ ] ( ع اِ ) ج ِ نایرة. رجوع به نائرة و نایره شود: نوایر فتنه فرونشست و کارها به نظام پیوست. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 288 ). ازاثارت نوایر ظلم... ابتدا کرد. ( جهانگشای جوینی ).
نوایر. [ ن َ ی ِ ] ( ع اِ ) ج ِ نایرة. رجوع به نائرة و نایره شود: نوایر فتنه فرونشست و کارها به نظام پیوست. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 288 ). ازاثارت نوایر ظلم... ابتدا کرد. ( جهانگشای جوینی ).
(نَ یِ ) [ ع. نوائر ] (اِ. ) جِ نائره.
= نایره
نوائر
جِ نائره.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عیان ز آتش رزم و بپا ز نعره ی کوس نوایر سقرو گیر و دار محشر شد
💡 نظر به حال شقایق کن ای سحاب کرم که از نوایر شوق تو داغدارانند
💡 از جگرِ منتظر نوایرِ حسرت در جسدِ آلِ بوتراب بر آید