نمکی

لغت نامه دهخدا

نمکی. [ ن َ م َ ] ( ص نسبی ) منسوب به نمک. || نمک فروش. || نمک زده. نمک دار. || ملیح. باملاحت. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ عمید

۱. بانمک، نمک دار: غذای نمکی.
۲. (صفت نسبی ) [عامیانه، مجاز] ملیح، زیبا.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به نمک: ۱- نمک زده نمکدار. ۲- با ملاحتملیح ( بیشتر در مورد زنان و دختران و کودکان بکار رود ).

جمله سازی با نمکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 افزود دگر امشب، زخم دل من زان لب؛ زان بیشترک یا رب، آن لب نمکین بادا

💡 روی آن این نمکین شعر خوش مولانا جلوه‌گر پیش نظر گشت چو در عدنم

💡 در خانه آیینه چه حاجت به چراغ است؟ بر سینه من داغ نهادن نمکین است

💡 شوری بخت اگر چنین بی‌نمکی ز حد برد گرد نمک به دیده‌ام پرده خواب می‌شود

💡 به ذوق‌ گرد رهت می‌دوم سراسر باغ ز بوی‌ گل نمکی می‌زنم به زخم دماغ

💡 شیرین سخن تلخش شوری بجهان افکند چون لب شکرین باشد حرفش نمکین باشد

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
دلیجان یعنی چه؟
دلیجان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز