لغت نامه دهخدا
نسوج. [ ن َ ] ( ع ص ) شترماده ای که بار بر آن مضطرب نشود، یا ناقه ای که بار وی بر دوش وی آید از شدت سیر وی. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
نسوج. [ ن ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نَسْج. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نَسْج شود.
نسوج. [ ن َ ] ( ع ص ) شترماده ای که بار بر آن مضطرب نشود، یا ناقه ای که بار وی بر دوش وی آید از شدت سیر وی. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
نسوج. [ ن ُ ] ( ع اِ ) ج ِ نَسْج. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نَسْج شود.
( اسم ) جمع:نسج.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم از خز و منسوج و هم پرنیان یکی جام پر گوهر اندر میان
💡 ز گنج و گوهر و منسوج و دیبا رهم کردی چو مهد خویش زیبا
💡 منسوج لعابش چه نسیجست کزو ملک یکسر همه بر صورت فردوس و سعیرست
💡 هست مقراضی منسوج بچشم تو چنان که بچشم دگران کهنه پلاس نمداست
💡 ته که هرگز دلت از غم نسوجه کجا از سوته دیلانت خبر بی
💡 دریشان جامهای بسته رنگین همه منسوج روم و ششتر و چین