واژه «لامکان» در زبان فارسی و عربی از ترکیب «لا» به معنای «بی» و «مکان» به معنای «جای و محل» ساخته شده و به معنای «بیمکان» یا «بدون جای مشخص» به کار میرود. این واژه در ظاهر به چیزی اشاره دارد که مکان فیزیکی و قابل اندازهگیری ندارد و در هیچ نقطهای از جهان مادی قرار نمیگیرد. در متون لغوی و ادبی، «لامکان» گاهی برای بیان مفهومی فراتر از جهان مادی استفاده میشود و به عالمی اشاره دارد که از حدود زمان و مکان بیرون است. در این معنا، این واژه به عالم معنوی یا الهی نسبت داده میشود که درک آن با حواس عادی انسان ممکن نیست. در ادبیات عرفانی، این واژه بار معنایی عمیقتری پیدا میکند و به مرتبهای از وجود اشاره دارد که در آن محدودیتهای دنیای مادی وجود ندارد. شاعران بزرگی مانند مولوی و عطار از آن برای بیان عالم روحانی و حضور خداوند در ورای جهان مادی استفاده کردهاند. در این دیدگاه، لامکان جایی نیست که بتوان آن را با چشم یا ابزار مادی دید، بلکه مرتبهای از حقیقت و وجود است که تنها با سیر معنوی قابل درک است. همچنین این واژه در مقابل «مکان» قرار میگیرد و تفاوت میان عالم محسوس و عالم نامحسوس را نشان میدهد. در برخی کاربردها، «لامکان» به معنای «بیجایی» یا «بیثباتی مکانی» نیز به کار رفته است، یعنی چیزی که وابسته به محل خاصی نیست. در مجموع، این واژه در معنای ظاهری به بیمکان بودن و نداشتن جای مشخص اشاره دارد و در نگاه عرفانی و فلسفی نیز به جهانی فراتر از زمان و مکان دلالت میکند که از محدودیتهای دنیای مادی خارج است و با درک معمول انسانی قابل سنجش نیست.
لامکان
لغت نامه دهخدا
لامکان. [ م َ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) ( از: لا به معنی نه + مکان به معنی جای ) بی جای. بی مکان. بیرون جای. صقع باری تعالی. صقع واجب. ناکجاآباد:
ورای لامکانش آشیان است
چگویم هر چه گویم بیش از آن است.ناصرخسرو.محتاج به دانه زمین نیست
مرغی که به شاخ لامکان رفت.عطار.لامکانی نی که در وهم آیدت
هر دمی در وی حیاتی زایدت.مولوی.بل مکان و لامکان در حکم او
همچو در حکم بهشتی چارجو.مولوی ( مثنوی ج 1 ص 97 ).صورتش بر خاک و جان در لامکان
لامکانی فوق وهم سالکان.مولوی.حق قدم بر وی نهد از لامکان
آنگه او ساکن شود در کن فکان.مولوی.میزند بر تن ز سوی لامکان
می نگنجد در فلک خورشید جان.مولوی.لامکانی که در او نور خداست
ماضی و مستقبل و حالش کجاست.مولوی.هر دو عالم گشته است اجزای تو
برتر از کون و مکان مأوای تو
لامکان اندرمکان کرده مکان
بی نشان گشته مقید در نشان.( از شرح گلشن راز ).از فروغ آفتاب لامکان جولان تو
حلقه ذکری است گرم از ذره در هر روزنی.صائب.نباشد لامکان پرواز را با آسمان کاری
که هرکس گشت دریاکش ز ساغر دست بردارد.صائب.لامکان سیران خبر دارند از پرواز ما
شعله ما رقص در بیرون مجمر میکند.صائب.- لامکان بودن؛ منزل معلوم و معین نداشتن.
فرهنگ عمید
۱. بی جا، بی مکان.
۲. (اسم ) (تصوف ) عالم غیب.
فرهنگ فارسی
۱- بدون جا بی مکان ۲- عالم الوهیت: محتاج بدانه زمین نیست مرغی که بشاخ لامکان رفت. ( عطار )
بیجای. بی مکان
جمله سازی با لامکان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بینشان است ارچه دارد صد نشان لامکان است ارچه دارد صد مکان
💡 قطره را بحر بی کران بیند در مکان فرِّ لامکان بیند
💡 باز ببین خاتم پیغمبران رفت ز عشق، او به سوی لامکان
💡 کنون عطّار بحر لامکانست حقیقت در مکین و در مکانست
💡 لامکان رادر مکان آوردهای بی نشان را در نشان آوردهای